آره اینجوری بوده...

 روزی که آفریده می شدم خداوندگار به فرشته خود فرمود در سرنوشت این بندۀ ما مقرر سازید که به هر کجا از آن جهان خاکی ،که به زودی فرستاده خواهد شد ، قدم گذاشت همزمان در دل و ذهن یکی از همسایگان تمنای ساختن خانه یا بازسازی آن ظهور کند، ما بر آنیم که این بنده ما حتی اگر به دورترین نقاط آن سیاره هم سفر کرد از صدای فِرز برقی  در امان نباشد ، فرشته پرسید پروردگارا فرز چیست ؟ باری تعالی پاسخ داد شما کاریت به آن نباشد ، فقط هر چه را گفتم بنویس و فرشته نوشت.

خداوند عز و جل سپس دوباره فرمود تا یادمان نرفته اضافه کنید که حساسیت این بنده  به  صداهای ناخوشایند نسبت به سایر همنوعانش بیشتر باشد به عبارتی سِت پوینت پوکیدن اعصابِ  این طفلمان را روی دسی بل های پایین تر بگذارید.

فرشته، کلافه زیر لب غرغرکنان پرسید دسی بل چیست ؟ ست پوینت دیگر چه صیغه ایست؟! ولی با نگاه چپ چپ خداوندگار ساکت شد و این بند را هم به پرونده اضافه نمود. 

   و اینگونه شد که این بنده سراپا تقصیر به هر کجا از این کره خاکی قدم می گذارم سریعا میل به تخریب یا نوسازی در دل یکی از همسایگان شکوفا می شودو بنده هم باشنیدن این صداهای منحوس که اتفاقا در زندگی مان هم همان طور که شرحش رفت مقدر شده که زیاد باشد، بسیار بسیار بهم می ریزم .

چند روزیست اما، با شنیدن این گونه صداها چون دیگر می دانم که پیشانی نوشت را نمی توان تغییر داد، به نوشیدن دمنوش سنبل طیب روی میاورم به امید آنکه شاید کمی  افاقه کند.

 آن فرشتۀ فلان فلان شده هم که از بی محلی و اخم و نگاه چپ چپ خداوندگار خود پریشان و سخت دلگیر بود ولی زورش به او نمیرسید از لجش در زیر پرونده اینجانب سرِخود و تنها از روی حرص نوشت :به محض آنکه میسر شد، او را به جایی از آن کره خاکی بفرستید که علاوه بر فِرز ( این کلمه را با غضب نوشت ) مجاورانش تمایل وصف ناپذیری هم به زدن چمنهای منازل خود داشته باشند...

 فرشته که نمیدانست فرز چیست (و ایضا ست پوینت و دسی بل) اما  چون همسرش مسوول چمن زنی باغهای بهشت بود خوب میدانست که چه عذابی را  به پرونده این بنده حقیر اضافه کرده است !!!!


  


منبع این نوشته : منبع
نوشت ,بنده ,پوینت ,پرونده ,فرشته ,چیست

امنیت

شنبه شب یه فستیوال چینی تو یکی از پارکهای بزرگ اینجا برگزار بود، سال اولی هم که اومده بودیم رفتیم این فستیوال رو .ولی اون موقع و فکر کنم دو سالِ بعدش  جای دیگه برگزار می شد.

چند تا خیابون منتهی به پارک رو بسته بودن برای عبور و مرور راحت عابرین ، چون در حالت عادی این شهر این همه عابر نداره .

خلاصه بازار مکاره ای به راه بود و جاهای مختلف هم بساط موسیقی و...

یکی از این گروههای موسیقی  به واسطه صدای انکرالاصوات خواننده اش !!! توجهم رو جلب کرد و رفتم وسط جمعیت نشستم تا هم لذت ببرم از هنرش و  هم اون لحظات ملکوتی رو ثبت کنم.

هنرنمایی خانوم خوش صدا تموم شد و من هم بلند شدم رفتم پیِ دیدنِ بقیه هنرنمایی ها ،نمی دونم فکر کنم حدود یک ربعی گذشته بود که اومدم موبایلم رو بذارم تو کیفم که دیدم کیفم نیست! 

جالبه اولین چیزی که به نظرم رسید به یاد داستانهای شنیده شده در وطن این بود که موقعی که من حواسم نبوده تو این شلوغیها یک نفر بند کیفم رو پاره کرده و برده  و منم چون کیفم سبک بوده متوجه نشدم !!!

خلاصه هراسان و در حال حدس زدنِ احتمالات ، مسیر اومده رو برگشتیم و نهایتا به همون جایی که مدهوش اون نوای آسمانی شده بودم رسیدیم و دیدم کیف نازنینم همون جایی که نشسته بودم روی زمینه ! 

شادمان و خندان کیف رو برداشتم و محتویاتش رو چک کردم ،همه چی سر جاش بود

الان میبینم که چه کار خوبیه این جماعت وقتی یه چیزی یه جایی افتاده بهش دست نمیزنن و میذارن همون جا بمونه تا اون بنده خدای مال گم کرده بیاد و برش داره و سرگردون کوی و برزن نشه 

   


منبع این نوشته : منبع
کیفم ,جایی ,همون جایی

14 مارچ

در سرزمین جنوبی گذرمان به بیمارستان نیفتاده بود که دیروز افتاد.

البته یک باری تا چند قدمی میز پذیرش رفته ولی راهمان را کج کرده و برگشته بودیم. 

جریان چه بود ؟ جریان این بود که برای خواب آماده شده بودم که ناگهان حس حمله قلبی سریع الوقوعی بهم دست داد ،درد و سنگینی در قفسه سینه و دست چپ.

 خلاصه از همسر اصرار از من انکار، آخر سر من تسلیم شدم و روانه بیمارستان شدیم. در مسیر،هوایی که به سرم خورد بهترم کرد و دم در بیمارستان دیگر خوب خوب بودم. با توجه به ساعت ،یک نیمه شب، و خوابی که بر من مستولی شده بود و با توجه به حساسیتی که این جماعت نسبت به کلمه درد قفسه سینه دارند فرار را بر قرار ترجیح دادم.

دیروز ولی از خواب که بیدار شدم دیدم نمی توانم از جایم بلند بشوم بس که اتاق دور سرم می چرخد. مدتی با وضعیت کلنجار رفتم تا از تختخواب بیرون آمدم ، اتاق هم با من میامد و می رفت، مجبور بودم برای راه رفتن در و دیوار را بگیرم تا سمت هال آمدم و پرده ها را برای دختران جدیدم که به نورِ زیاد علاقه مندند کنار زدم ولی دیدم  انگاری باید دوباره دراز بکشم ،دراز کشیدم اتاق هم دور سرم می چرخید و این بار خیس عرق هم شده بودم به این فکر کردم که بلند بشوم صورتم را بشورم ،موها را شانه کنم شاید سر حال آمدم، در شش و بش این هم بودم که به همسر زنگ بزنم یا نه؟ که به این نتیجه رسیدم که نه! با همین وضعیت در و دیوار گیری روزگار می گذرانم تا عصر.

صورت را که شستم حالم خراب تر شد ،لرزش دست و تهوع شدید هم اضافه شد طوری که فقط توانستم دم در حمام بنشینم.حالم بدتر میشد و من پشیمان که چرا به همسر زنگ نزدم خلاصه سُرسرکی تا دم تخت آمدم و با سختی موبایل را برداشتم، فکر می کردم بگذارم صدای نفسها آرام تر بشود ضعف از صدایم برود بعد زنگ بزنم ( همچین آدم با ملاحظه ای هستم من ، بلههه )  که ترسیدم بدتر بشوم و نتوانم تماس بگیرم.زنگ زدم، با تمام تلاش برای نرمال نشان دادن صدا، همان کلمه اول حال و روزم را لو داد. 

بیست دقیقه بعد ه..رسید، به سختی لباس عوض کردم و با همان موهای پریشان راهی بیمارستان شدیم ( البته  این بین vomiting که اتفاق افتادT اوضاع خیلی بهتر شد )

در اورژانس بیمارستان یک نفر جلوتر از ما بود،بعد از آن شخص ما پذیرش شدیم و فرم پر کردیم .همان پرستاری که پشت میز پذیرش بود نبضم را هم گرفت و یک فرم مفصل تر هم داد برای پر کردن در همین بین یک پرستار دیگر با بند و بساط و تجهیزات آمد و یک سری سوال ازمن کرد، فشار و نبضم را گرفت و گفت لبخند بزن ، زبانت را در بیار!!  انگشت من را دنبال کن و این دست قرطی بازیها .بعد هم گفت  سرگیجه خیلی بده ولی هر چی که هست از سکته بهتره که تو سکته نکردی !!!

آن زبان در آوردنها و مسخره بازیها هم برای چک کردن همین مورد بود. یک قرص هم برایم آورد که اوضاع احوالم را بهتر بکند و یک برچسب سبز هم زد روی پرونده ام که بعدا متوجه شدیم این برچسب به دکتر نشان میدهد این شخصِ سبز رنگ موقعیت اورژانسی خطرناک ندارد و بخت برگشته می تواند منتظر بماند تا بقیه الویتها ویزیت بشوند.

اینجا در اورژانس سیستم پذیرش بر اساس زمانی که بیمار مراجعه کرده نیست و بر اساس الویت بندی مریضِ بد حال ( این را هم پرستاربا معاینه تشخیص میدهد)خانم باردار و افراد مسنه و هزار جا هم تابلو زدند و از صبر و تحمل بقیه تشکر کردند و از اینکه این را درک می کنند که اولویت با مریض بدحالتره .


خلاصه اینکه یک ساعتی منتظر ماندیم تا دکتر صدامون کرد، خودش را معرفی کرد و یک مقدار حال و احوال و اینکه اهل کجایید خودش اهل کجاست و...بعد هم معاینه. 

دکتر متولد آفریقای جنوبی و اصالتا لبنانی بود یعنی پدر مادرش لبنانی بودن ولی به خاطر زندگی بهتر به آفریقای جنوبی مهاجرت کرده بودند .آنجا هم که آن جور، این دکتر ما مهاجرت کرده بود نیوزیلند.

هر مرحله از معاینه و هر عملی که قرار بود انجام بشود اول برام توضیح می داد و علتش را می گفت 

سرگیجه دلایل مختلفی دارد مثل مشکل قلبی ، سکته مغزی ،مشکلات گلو !!! و گوش 

که همان طور که حدس می زدم مشکل من همان مورد آخر بود

دکتر عزیز هم از همان اول گفت مشکل تو از گوشِت هست ولی من باید برای موارد دیگر مطمئن بشوم که یک سری ادا اطوار هم اینجا در آوردم و دائم هم یاد دکتر نازنینی در ایران بودم که وقتی مشابه این مساله برام پیش آمده بود و یک دکتر متخصص هم تشخیص اشتباه داده بود ، با توجه که چندین بار تبحر و دقتش ثابت شده بود پیشش رفتم و او هم با معاینه های دقیق و مشابه همین تشخیص را داده بود ....

خلاصه اینکه باز این گوش ما دردسر درست کرده و آن سرگیجه و حال خراب نتیجه به هم ریختن سیستم گوش داخلی بوده که این بار در چندین ساعت اول بسیار علائم شدیدی داشت 

دکتر (طبق روال اینجا ) برای دکتر خودم هم گزارش نوشت و سیر تا پیاز را برایش گفت حتی اینکه مراجعه به بیمارستان همراه چه کسی بوده و اینکه به من توصیه کرده در صورت بدتر شدن اوضاع چه کارهایی بکنم و در اسرع وقت هم از دکتر خودم برای پیگیری وقت بگیرم ....

از دیروز خوردن قرص را شروع کرده ام و احتمالا تا سه چهار روز باید خوب بشوم ....


منبع این نوشته : منبع
کرده ,دکتر ,اینکه ,بیمارستان ,بشوم ,معاینه ,مهاجرت کرده ,دکتر خودم ,آفریقای جنوبی ,خلاصه اینکه ,بیمارستان شدیم

یکی دوهفته به برگشتنم مونده بود که برنامه شون جور شد وبرای دیدنم اومدن خونه مامان و بابا

هوا سرد بود ،زمستون چند روزی بود که یادش افتاده بود خودی نشون بده 

با شال و کلاه و ژاکت و پلیور و یه گلدون سیکلمه خوشگل رسیدن 

زیر کاپشن گرم و نرمش یه ژاکت خیلی قشنگ پوشیده بود، از اون طرح هایی که خیلی دوست دارم 

گفتم ژاکتت چه قدر خوشگله عمو. دیدم بلند شد و ژاکتش رو درآورد و داد بهم و گفت بیا مال تو ،از من انکار و از اون اصرار، بالاخره ژاکت شد مال من. 

بعدش تا بعد از ظهر همه اش خنده و شوخی بود و خاطره گفتن 

موقع رفتن ،کفشش رو که  می پوشید گفتم کفشت چه شیکه عمو ! به مامانم گفت خانوم یه دمپایی واسه من بردار بیار ....خندیدیم

خداحافظی کردیم ،آرزوهای خوب کردیم ،رفتن... 

حالا اون ژاکت توی کمدم روی چوب رختی آویزونه ،منتظرم که هوا سرد بشه و بپوشمش 

حالا اون ژاکت شده یه یادگاری عزیز 

یه یادگاری از کسی که فکر نمی کردم اینقدر ناگهانی و زود بره ....




منبع این نوشته : منبع
ژاکت

اینطوری

خدارو شکر که درگذشت نابهنگام عالم عالیقدر، آقای هاوکینگ ، با چهارشنبه سوریمان مقارن شد و اینقدر سرگرم آپ کردن رقصهای لزگیمان در کوی و برزن هستیم که یادمان رفت عکسهای پروفایلمان را به عکس آن مرحوم تغییر بدهیم و نصایح مادر بزرگ یا عمۀ کوچکمان را در دهان آن تازه درگذشته فرو نماییم و صفحه مان را به آن سخنان پر مغزِمنسوب به ایشان مزین کنیم 


منبع این نوشته : منبع

همین دین خودمون خوبه بابا

چند روز پیش رفته بودیم مرکز شهر 

داشتیم راه می رفتیم که یک جوان خوش بر و رویی ایستاد و سلام کرد. 

از انجایی که مدتهاست کمترگذرمان  آن طرفها  می افتد این چُنین برخوردهای تبلیغاتی !! از یادمان رفته بود و به جای گفتن"ببخشید عجله دارم" جواب سلامش را دادیم و تازه بعد از آن  چشممان افتاد به کتابهای همراهش 

دیگر دیر شده بود و به ناچار گذاشتیم حرفش را بزند. 

شروع کرد: 

در مورد بودا چیزی می دونید ؟ 

من: بله ، اتفاقا چند هفته پیش برای مراسم زادروز بودا رفته بودیم یک معبد 

بنده خدا که آماده شده بود ما را به راه راست از نوع بوداییش هدایت کند با لبخند بزرگ و چشمانی باز پرسید واقعا ؟!!! کدام معبد بود حالا ؟ ( لابد که من همین طور چیزی برای خودم گفته ام)

من : معبد فو گوانگ شان 

جوان زیبارو : نمی دانستم  همچین معبدی هم در اوکلند هست. 

من : 

جوان : حالا دوست دارید از این کتابهای ما بگیرید و بخونید ؟

من : اتفاقا یک کتاب هم از معبد خریدم 

جوان با لبخند قشنگش : چه کتابی ؟؟ ( شاید به نظرش میرسید این یکی را دیگه دارم الکی میگم )

من : کتاب سیصد و شصت و شش روز با خردمندی 

جوان با لبخندمتعجبانه : خوب از این کتابها نمیگیرید ؟

من : هر وقت آن یکی را خواندم بعد 

جوان با چشمهای سبز زیبا و درخشان و لبخند زیباتر : خوشحال شدم باهاتون صحبت کردم ، روز بسیاااار خوبی داشته باشید

خداحافظی کردیم 

جوان در فکرش : بخشکی شانس دو نفر هم که ایستادن به حرف ما گوش بکنند این طوری از آب در اومدن ( حالا فکر کنم صد سال حدس نمیزد مسلمان باشیم وگرنه تبلیغ کیش بودایی برای مسلمان جماعت ،نعوذبالله)

ما در فکرمان : شما با این بر و رو و لبخندِ خانه خراب کن و نگاه نافذ حواست را جمع کنی در انتخاب مخاطب می توانی جمع کثیری از دختران اوکلندی را به آیین بودایی در بیاوری  ....



منبع این نوشته : منبع
حالا ,معبد ,لبخند ,رفته بودیم

این چه حالیست ؟

خوشحالم ؟ ناراحتم ؟ متعجبم؟

هر سه!

خوشحالم. چیزهایی را که فکر نمی کردم داشته باشم دارم ، نوشته هایی که فکر نمی کردم باشند ، هستند .سه چهار سالی پنهان شده بودند داخل  یک فایل ،داخل یک پوشه،داخل یک هارد، توی یک کارتن، توی یک خانه...

کم هستند ولی هستند . این رو نشان دادنِ ناغافل و تصادفی در این جمعه آفتابی ، دلچسب بود و غافلگیرکننده. پس خوشحالم.

ناراحتم .دلیل این حس را نمی دانم ولی ناراحتم. شاید اگر بنشینم و کنکاش کنم دلیل این دل گرفتن هم واضح بشود ، ولی نمی خواهم چیزی بدانم .بازی سرنوشت در این چند سال گذشته را- فکر کنم که -دوست داشته ام ،شاید اگر نبود بهتر بود، شاید زندگی مستقیمم اگر همان طور در مسیر می ماند بهتر بود ،امن تر بود، بی دغدغه تر بود و مسلما متفاوت بود ولی با همه اینها پشیمان نیستم ...ناراحتی امروز و دلایلش را هم رها می کنم. 

متعجبم . حال و هوای نوشته ها متعجبم کرد چون متفاوت بود چون روزگار همین است در حال گذر و تغییر. حتی نوع بیان احساسات و ابزار ابرازشان هم تغییر می کند...

در مورد این حس هم نمی خواهم بیشتر دقیق بشوم 

پس فقط : من خوشحالم ،خوشحال از خواندن جملاتی که قشنگ بودند و دلچسب و عاشقانه...


"پس بخند! برایش بخند تا با صدای خنده های تو آرام بگیرد بانو"


منبع این نوشته : منبع
خوشحالم ,ناراحتم

چند وقتیه یک مسابقه رقص یکشنبه و دوشنبه های هر هفته پخش میشه 

مسابقه به این صورته که آدمهای معروف که لزوما اهل رقص و این حرفها هم نیستند هر کدام با یک مربی تمرین می کنند برای اجرای هر هفته و دوشنبه شب هم یک نفر بنا بر رای داورها و رای مردم حذف میشه تا اینکه بلاخره فینالیست این فصل معلوم بشه 

برنامه پر زرق و برق و مفرحیه و چند تا نکته جالب ترش هم کرده 

یکی اینکه دو تا از شرکت کننده ها ایرانی بودند که البته هر دو حذف شدند.

حالا معروفیت این دو تا خانوم ایرانی چیه الان می گم براتون 

یکی از این خانوم ها که اتفاقا  زیباست و قیافه دلنشینی داره دلیل معروفیتش پوله... 

اوایل که اومده بودیم اینجا تو یکی از برنامه های پیاده روی با یه خانوم نیوزیلندی صحبت می کردم که وقتی فهمید ایرانیم گفت گیلدا رو میشناسی ؟!که خوب جوابم منفی بود . برام تعریف کرد که آره گیلدا خانوم با خواهرش اومدن نیوزیلند و گیلدا اینجا با یک آقای بسیار ثروتمند نیوزیلندی ازدواج کرده که ظاهرا خیلی هم سر و صدا کرده ( از اون روز زیاد گذشته و جزئیات یادم نمیاد ) بعد گذشت و یه شبی در عوض کردن کانالهای تلویزیون قیافه شیرین و شرقی خانومی در یک برنامۀ در حال پخش کنجکاوم کرد و متوجه شدم بله ایشون همون گیلدا خانوم هستند ،برنامه از این مدل ریالیتی شوهای تلویزیونی بود که زندگی روزانه و کارها و فعالیتهای خانومهای ثروتمند را نشون میده !!! و در کشورهای زیادی هم انگاری ساخته میشه اینقدر که این مدل برنامه عجیب و دوست نداشتنیه برام وجود هم وطنی خوشگل هم باعث نشد که نگاهش کنم ولی بالاخره گیلدا خانوم رو دیدم .

حالا گیلدا که با اون برنامه کلی معروف تر هم شده بود جزو یکی از رقصنده ها بود که متاسفانه اولین نفری بود که حذف شد در صورتی که خیلی از شرکت کننده ها ضعیف تر بودند ولی با تحلیل اینجانب قضیه اینجوری بوده که رفتار بی تفاوت ، یه کم از بالا و سرد این خانوم باعث شده که اولین نفری باشه که رای نیاره....

دومین خانوم ایرانی خانوم نازنین خانجانیه که یک دختر جوان ورزشکار و بسیار خوش هیکله ( من اطلاعات بیشتری در مورد قابلیتهاش ندارم اینه که فقط دیده هارو می نویسم )

این خانوم رو هم اولین بار در یک شوی تلویزیونی دیدم. من که برای محک لیسِنینگم یک برنامه ای را انتخاب کرده بودم که سخت باشه، با دیدن این هم وطن تا آخر پای اون سری از برنامه نشستم.

 اون برنامه هم از اون مدلهایی است که اگر کتکم هم بزنند دوباره تماشا نمی کنم ولی خوب وجود نازنین که اینجا به اسم نَز میشناسنش باعث شد برنامه رو تا آخر ببینم. 

برنامه چی بود؟ این بود که یک آقای پولدار ، خوشتیپ و همه فن حریف به دنبال کسی بود برای به اشتراک گذاشتن این همه امتیاز 

بعد نمی دونم شاید حدود بیست تا دختر دم بخت هم اومده بودن برای مشترک شدن و طی مراحلی این آقا هر جلسه از بینشون یک نفر را حذف می کرد تا یک نفر خوشبخت! بمونه و خودش  

نَز تو اون برنامه جزو دو نفر آخر بود که خوب نفر آخر نشد ولی کلی معروف شد و اومد رو جلد مجلات زرد این ور دنیا 

تو این برنامۀ رقص کارش عالی بود و حذفش همه رو شوکه کرد که خوب این نشون دهنده همون داستان معروف اینجاس که برای رسیدن به هرچی باید دایره دوست و رفیقات زیاد باشه. که خوب با توجه به شهرت بقیه شرکت کننده ها ( مجری تلویزیون ، گوینده اخبار ، ورزشکار ....) این هموطن ما حرفی برای گفتن نداشت ولی این باعث نشد که روزنامه مقاله ای ننویسه بابت ناحق بودن حذف شدن ایشون ( بله معتبرترین روزنامه نیوزیلند اینگونه اخبار هم دارد )

و اما نکته جالبتر دو تا دیگه از شرکت کننده ها هستن 

شما تصور کن تو کشور خودمون مسابقه رقص- نه اون که حرامه- مسابقه خوانندگی برگزار بشه و مثلا آقای ل ا ری ج ا ن ی هم بره شرکت کنه !!! میشه اصلا تصور کرد سیاست مداران عصا قورت داده ما رو در چنین وضعیتی ؟!!!

حالا این جا یکی از شرکت کننده ها رئیس حزب اَکته تو پارلمان که هر هفته میاد با یه بلوز شلوار برق برقی تن و بدن می جنبونه و فرداش هم میره سر صندلیش تو پارلمان میشینه و مملکت رو اداره می کنه 

یکی دیگه هم یک خانومیه که او هم عضو پارلمانه و تو سن و سالیه که مردم سرزمین من اعتقاد دارن زن تو اون سن خیلی وقت پیش باید دل از دنیا کنده باشه و به فکر آخرتش باشه ولی این خانوم سیاستمدار باهفت تا بچه ! و همه چروکهای روی صورتش هر هفته میاد می رقصه و جالبه که هر هفته هم بهتر میشه ....

همین زیاده عرضی نیست فقط دوست داشتم در مورد این برنامه و این نکته آخرش که زمین تا آسمان با فرهنگ سرزمین من متفاوت است بنویسم...


منبع این نوشته : منبع
خانوم ,برنامه ,گیلدا ,شرکت ,هفته ,کننده ,شرکت کننده ,گیلدا خانوم ,هفته میاد ,اولین نفری ,خانوم ایرانی

چرا همچین شدم !!

خونه چند وقته عین دسته گله ، برق میزنه 

نه که مواقع دیگه کل کثیف باشه ها ولی این جور خانه داری هم هیچ وقت مدلِ من نبوده ،حالا چرا همچین شده ؟ آهان چون کارهای مهم تری هست که باید انجام بشه!! 

ولی طبق عادت و اخلاقهای نه چندان دلپسندِ این چند سال اخیرم هر کاری می کنم تا اون کارهارو نکنم !!

آی خونه تمیز می کنم ، آی غذا درست می کنم ، آی جمع و جور می کنم که بیا و ببین 

حالا از دیروز یه کار مهمتر پیش اومد و از دیروز همه اون کار مهم قبلی هارو انجام دادم تا این یکی رو انجام ندم 


الان هم چون خونه دیگه کاری نداشت  اون کار مهم قبلی ها هم انجام شد. در راستای همین پروسه شرح داده شده پاشدم اومدم اینجا که بنویسم !!


منبع این نوشته : منبع
انجام ,خونه

این چند وقت

فقط یک روز از ماه دوست داشتنی فروردین مونده 

از اواخر اسفند اینجا ننوشتم 

امسال فروردین با سه تا فروردین گذشته متفاوت بود

بالاخره در چهارمین عیدی که دور از فصل بهار سرزمینم بودم ،سفره هفت سین چیدم ، خوب بود خیلی خیلی بهتر از نچیدنش ،گرچه هر کاری هم که بکنی حس و حال سال نو نمیشه اون حس و حال ایران ولی باز هم خوبه ، ذوق خرید وسایل سفره ، ذوق چیدن و عکس گرفتنش حس و حال خوبیه حالا اشکالی هم نداره که از تلفنهای بلافاصلۀ بعد از سال تحویل خبری نیست از دید و بازدیهای چند ساعت بعد سال تحویل یا اصلا همون تمام شهر رو پرسه زدن برای خریدن شیرینی عیدِ جدید و متفاوت یا خرید شب بوهای سفید و ارغوانی که پای ثابت سفره بودن ...


امسال چهارمین تولدپاییزیم هم بود 

یادمه سال اول نصف روز تولد رو سر کلاس زبان بودم  و بعدش هم هیچی ! حتی کیک هم نخریدیم. 

سال دوم روز تولدم تا عصر تنها بودم پا شدم رفتم پیش کسایی که شادم می کنن، پیش گربه ها . یک cat cafe کشف کرده بودم که نمی دونم با یک خط یا دو خط اتوبوس رفتم اونجا و یکی دوساعتی برای خودم چرخیدم. بعدش هم تنهایی رفتم سوشی خوردم تو یه رستوران مانندی تو همون نزدیکی .

یادمه اولین باری بود که اومدن پاییز رو حس می کردم ،میان  تمام درختهای سرسبزی که کنارشون منتظر اتوبوس بودم ،بادی که لا به لای موهام میپیچید و نورآفتابی که توی صورتم میخورد، حسابی پاییزی بود. عصرش رفتیم کیک و گل خریدیم و چهل سالگیم رو دونفره توی خونه جشن گرفتیم. 

سال سوم سر کار بودم تجربه خوبی بود به خصوص شنیدن تبریکهای گرم از مردمی که نمیشناختنم  و اتفاقی فهمیده بودن که تولدمه .

نمی دونم همون روز بود یا روز بعدش که عصر رفتیم یه رستوران با صفای محلی و اینچنین روز و شب تولد را گذراندیم.

امسال باز روز تولدم تنها بودم ولی به کار دلخواهم گذروندم روزم رو :خرید

صبح بیرون صبحانه خوردم ( ساندویچ بسیار تند استیک و پنیر و هالوپینو !! ) و بعد کلی گشتم و خرید کردم  ، کتاب ، یک فنجون نعلبکی دلبر ، شلوارک ،بلوز... 

بعد هم بادکنک و شمع خریدم  وآخر سر هم کیک تولد...

بعد از مراسم دو نفرۀ شمع فوت کردن و کیک بریدن و عکس انداختن شام رفتیم یه رستوران کره ای که بسیار هم راضی کننده بود .برای اولین بار و احتمالا آخرین بار هم ساکی خوردم ( که البته تلفظ درستش ساکه است ) ...


بعد از اون دیگه تو فروردین خبر خاصی نبود به گمونم، جز اینکه آخر هفته ها معمولا برنامه گشت و گذار و یا رفتن به مراسم مختلف داریم و چهارشنبه هایی که دوباره میرم اون خیریه ای که اوایل اومدنم می رفتم . دیدن این همه تفاوت در حال و هوا و حسم ،وضعیت زبانم و کلا همه چی برام جالب و خوشحال کننده اس...

از ایران برای پل یه ترمه خریدم وقتی براش بردم (که فوق العاده  هم سورپرایز شد) گفتم که یک روز در هفته میرم پیششون و فکر کنم هفته آخر اسفند بودکه  این  یک روز در هفته ها شروع شد...


منبع این نوشته : منبع
فروردین ,هفته ,رستوران ,رفتیم ,خوردم ,تولد ,تنها بودم

قبل خواب هم مِن بعد کرم ضد آفتاب می زنم

در خانه راه می رفتم که احساس سرمای نصفه نیمه ای بر آنم داشت که آن ژاکت طوسی تو کُرکی را هم برتن کنم. همین طورباز در حال راه رفتن بودم که آفتاب ملس پاییزیِ افتاده بر گوشه تختخواب، بدجوری هوس انگیز به چشم آمد و تا به خودم بیایم در آن افتاب مطلوب دراز کشیده بودم، با ژاکت طوسیِ تو کرکی بر تن .

همین طور که آفتاب حس خوب را در جانم میریخت بر آن شدم که به زیر لحاف گرم و نرم بخزم و قبلِ آن هم گوشه پنجره باز مانده را ببندم....

لحاف نرم ،آفتاب گرم ، خستگی نصفه نیمه از روز قبل همه بردنم به یک خواب عمیق که قرار نبود اتفاق بیفتد. 

تا اینجای ماجرا هیچ ایرادی که ندارد هیچ ، خیلی هم عالیست .اما در گیر و داری که اینجانب با یک عدد ژاکت ضخیم در زیر لحافی  ضخیم تر در زیر آفتابی ملس خوابیده بودم این آفتاب ملس طبق روالی که در این سرزمین بس بدیهی است تبدیل شد به آفتاب تموز. 

باز این هم ایراد ندارد، ملس بشود تموز ، ایراد کجاست ؟ ایراد آنجاست که من در این جهنم ایجاد شده دچار آن حالتی شده بودم که گویا به آن می گویند بختک!!

خیلی ساده ،نمی توانستم بیدار بشوم !!!

تمام تلاش خود را می کردم که بلکه پلکهایم را که گویی وزنه هایی چند کیلویی به آن ها وصل است را  باز کنم ولی نمیشد. 

چندین بار تمام توانم را گذاشتم که چشمها را باز کنم و از آن کوره ای که  گرم تر و گرم تر میشد فرار کنم ولی اگر هم موفق میشدم ، فقط ثانیه ای چشمم به نور کورکننده اتاق می افتاد و باز بسته میشد و این در حالی بود که از یک طرف احساس می کردم اگر زودتر بیدار نشوم شعله ور میشم و از طرفی در خواب میدیدم که در همین وضعیت و در جدال و تلاش مذبوحانه هستم برای باز کردن چشم و فرار از آفتاب سوزان ولی در اتاقی از یک آپارتمانی که مشترکا با شخص دیگری اجاره کرده ایم و آن شخص کیست ؟ کسی که من حدود شانزده سال پیش با او قهر کردم و از آن زمان هم دیگر ندیدمش ...حالا در خواب به همه دردهایم ( ناتوانی در بیداری و سوختن و...) این هم اضافه شده بود که چقدر بدشانس هستم  که آمدم این سر دنیا بعد آن شخص مزبور هم درست  آمده همین جا که هیچ ، هم خانه هم شده ایم !!! (جالب است که در بیداری به آن شخص فکر هم نمی کنم )

تازه پسرک  آن دوست سابق  ( در عالمِ واقع فرزندش دختر است گویا) هم در همان اتاقی که من در حال تقلا بودم خوابیده بود و دردوران نقاهتِ  حادثه ای بود که برایش اتفاق افتاده بود. حادثه ای که برای پسرک اتفاق افتاده بود را هم این گونه خبردار شدم که  در حیاط پشتی خانه با چشمان بسته با شخصی رو برو شدم ( در خواب بلند میشدم و راه میرفتم فقط چشم هایم را نمی توانستم باز کنم ) که او جریان را برایم تعریف کرد. از قرار هواپیماهایی که برای جاسوسی به آن منطقه می آمدند!!! یک تعداد وسیله در همین راستا ،داخل دیوار جاسازی کرده بودند که پسرکِ دوست سابق در حال ور رفتن با یکی از آنها دچار سانحه شده بود!!! اینها را همان آقایِ حیاط پشتی به زبان انگلیسی برایم تعریف  کرد و در آخر هم با عصبانیت  از اینگونه اعمال جاسوسی و ضد انسانی گفت : what a get out shit !!!

خوشحال بودم که لااقل بین این همه عذاب یک فحش جدید یاد گرفته ام و از این به بعد در مواقع عصبانیت از این اصطلاح جالب! استفاده می کنم

 که خوب این اصطلاح وجود خارجی ندارد !!! 


سرتان را درد نیاورم، بعد از یک ساعت بودن در چنین وضعیت عذاب آوری  با سردرد شدید ، حال خراب و صورت داغ و قرمز (در حدی که از دیدنش در آیینه شوکه شدم ) بیدارشدم ...

خلاصه اینکه یه چرت نیمروزی تو آفتاب ملس و تختخواب نرم نیارزد به این همه کش و قوس ، این شرایط جذاب را دیدید راهتان را کج کنید و بروید پی کارتان 

 مگر اینکه هوای سرزمینتان  هوایی پایدار باشد 

 


منبع این نوشته : منبع
آفتاب ,خواب ,همین ,اتفاق ,ایراد ,افتاده ,حیاط پشتی ,اتفاق افتاده ,نصفه نیمه

مدتهای طولانیست که دیگر به گذر روزها و شمردن آنهایی که در این سرزمین گذشته اند کاری ندارم ولی دیشب نمی دانم سر چه موضوعی این روزها را شمردم و جالب بود که شب قبلش شده بود" سه سال و سه ماه و سه روز" که اینجاییم... 

تا چهارسال و چهار ماه و چهار روز ( به شرط حیات )  باز کاری به کار شمارش روزها نخواهم داشت !


منبع این نوشته : منبع
روزها

از کاشان تا اوکلند

تو سفری که این بار به کاشان داشتم متوجه شدم که به جز گلاب و عرقیات ، باقلوا هم از سوغاتهای این شهره

طرفهای غروب که تو یه کافی شاپ باقلوا و چایی سفارش دادم دیدم که عجب باقلواییه باقلوای این شهر

آدرس بهترین قنادی رو از یه عتیقه فروشی کنار سرای عامری گرفتیم ، سراغش که رفتیم با اینکه اول غروب بود بسته بود.تو راه برگشت  از یک رهگذر دوباره سراغ یه قنادی خوب رو گرفتیم ،جای دیگه ای رو معرفی کرد، این یکی باز بود.

داخل شدیم و گفتیم که باقلوا می خوایم ، راهنمایی شدیم به قسمت عقب تر فروشگاه و با باقلوا و چایِ عسل و زعفرون و روی گشاده و لبخند و خنده و شوخی پذیرایی شدیم.

اوایل سفر بود و مطمئن نبودم که در طول دو ماه باقلواها با کیفیت میمونن یا نه، فقط سه تا جعبه کوچیک خریدم ...

باقلواها رفتن تو فریزر و بعد دوماه اومدن اینجا ، همچنان تازه و خوش عطر و خوش طعم 

یکی از باقلواهارو سوغات دادم به ماگدا وقتی داشت حدس میزد که تو جعبه چی هست و گفتم باقلوا از خوشحالی بغلم کرد! گفت که عاشق باقلواس و حتی یکی دو روز پیش رفته رستوران ترکی برای خرید باقلوا که  تموم کرده بودن. 

شبش بیرون که بودم دیدم برام پیغام داد که الان بعد شام من و مایک اولین باقلوامون رو خوردیم و هردوتامون عاشق مزه اش شدیم ( باقلوای ایران رو نخورده بودن قبلا) 

امروز طرفهای ظهر که اومد پیشم و من از مهمونی شب قبلشون پرسیدم توی تعریفهاش گفت من هفته پیش به مایک گفتم که می خوام باقلواهارو برای مهمونی یکشنبه شب نگه دارم و دیشب برای مهمونام اوردم ( شش تا مهمون داشت ) می گفت همشون کیف کردن و خیلی دوست داشتن مزه اش رو می گفت خوشحال شدم که همه اش روخودمون نخوردیم و نگه داشتم برای مهمونی ... 


حالا این رو گفتم که بگم واقعا برام جالب بودو ارزشمند این همه تشکر و به اشتراک گذاشتن حس خوب بابت یه هدیه کوچیک

بعدهم  این که کلا  این ور آبیها خیلی بلدن از چیزهای کوچیک نهایت لذت رو ببرن 

و مهمتر از همه اینکه چطور میشه تعدادی باقلوا رو که بنده شخصا در سه روز تمام می کنم این همه مدت نگه داشت !!!

و نهایتا  اینچنین بودکه طعم باقلوای کاشان رو به افرادی از سرزمینهای نیوزیلند ،انگلیس ،آفریقای جنوبی و زیمباوه چشاندم 


منبع این نوشته : منبع
باقلوا ,شدیم ,مهمونی ,گفتم ,باقلوای ,کاشان ,برای مهمونی

دیروز افتادم به جون خونه برای تغییر چیدمان

اول از همه اتفاق خوبی که افتاد از دست اون دوتا صندلی بی ریخت که نمیدونم چرا اینقدر ازشون بدم میاد راحت شدم یکیش رو گذاشتم تو کمد و یکیش رو هم بالای خشک کن !!! دیگه جلو چشمم نیستن. 

بعد مبل ها رو جا به جا کردم ، نتیجه عالی شد ،خونه دلبازتر شده ،جلوی پنجره اصلی  باز شد و حالا میشه رفت کنارش ایستاد و چای خورد و سرسبزی اطراف و صدای پرنده ها رو  همراه چای سر کشید....

سه تا گلدون دلبرم هم فکر کنم باهام  اخت شدن ، حال و هوا و علاقه هاشون دستم اومده 

لوسی نور زیاد ولی غیر مستقیم دوست داره اما با آب میانه ای نداره و دوست داره هر چند وقتی هم  سر جاش بچرخونمش 

گل پری نور خیلی کم دوست داره ولی اهل چرخش و این اطوارها نیست 

نازگل هم از نور بدش میاد از گرما هم همینطور ولی عوضش عطشش زیاده ...

ماهی های تو حوض هم یه نموره خودشون رو تو دلم جا کردن به خصوص از وقتی دو تا کوچولو هم به جمعشون اضافه شده....  

یه تویی هم درخت توی حیاط رو نشون کرده و معمولا آواز اول صبح و دم غروبش رو روی اون می خونه... 

و البته گربه هایی که گاهی به سودای گرفتن ماهی میان توی حیاط و ناکامی های پی در پیشون هیچ دلسردشون نمی کنه و عوضش معمولا یه ناز و نوازش حسابی و چند دقیقه بازی و ورجه وورجه نصیبشون میشه ...



منبع این نوشته : منبع
دوست ,دوست داره

خیلی هم عالی البته

همین صبحی که برمیگشتم خونه دیدم یه موتوری با لباس فرم و دم و دستگاه با یه شانتولمانی که پشت موتورش روشن خاموش میشد دم در یه خونه ایستاده ، اول فکر کردم پلیسه بعد دیدم اوا پلیسه چرا سرشو کرده تو سطل آشغالِ مردم !! پشت لباس آقای مشکوک به پلیس بودن رو که خوندم دیدم نوشته Recycle Auditor.

حالا دقیقا ایشون وظیفه شون چیه یه وقت که حال داشتم سرچ می کنم ولی فقط اینکه اینجا همچین آشغالت رو هم هر طور که دوست داری نمی تونی بریزی دور در غیر این صورت یا آشغالهارو میذارن برای خودت !! یا جریمه ات می کنن .

مثلا چند وقته که قانون گذاشتن چیزهایی که انداخته میشه تو سطل ریسایکل که شامل پلاستیک قابل بازیافت ، شیشه ، فلز و کاغذه نباید تو کیسه های پلاستیکی باشه ، اگر باشه سطل رو خالی نمی کنن . شما حالا باید زحمت بکشی اون پلاستیکها رو که بازیافت نمیشه جمع کنی و تحویل جاهایی بدی که این قبیل پلاستیک هارو جمع می کنن که همه سوپرمارکت ها و فروشگاههای بزرگ یه بین های بزرگی گذاشتن برا همین کار.

آشغال باغچه و گل و گیاه و... رو هم نمی برن ، دوست ندارن لابد 

هر کی از این آشغالها داره باید زنگ بزنه جای مربوطه بیاد ببره 

کیسه آشغال سنگین رو هم نمی برن ، چون اون بنده خدایی که کیسه هارو بر میداره هم عضوی به نام کمر داره ....

پارچه و وسایل الکتریکی ،... هم همه داستان دارن

و با این قر و اداها دیگه وجود Recycle Auditor چیز عجیبی نیست


منبع این نوشته : منبع
recycle auditor