همین دین خودمون خوبه بابا

چند روز پیش رفته بودیم مرکز شهر 

داشتیم راه می رفتیم که یک جوان خوش بر و رویی ایستاد و سلام کرد. 

از انجایی که مدتهاست کمترگذرمان  آن طرفها  می افتد این چُنین برخوردهای تبلیغاتی !! از یادمان رفته بود و به جای گفتن"ببخشید عجله دارم" جواب سلامش را دادیم و تازه بعد از آن  چشممان افتاد به کتابهای همراهش 

دیگر دیر شده بود و به ناچار گذاشتیم حرفش را بزند. 

شروع کرد: 

در مورد بودا چیزی می دونید ؟ 

من: بله ، اتفاقا چند هفته پیش برای مراسم زادروز بودا رفته بودیم یک معبد 

بنده خدا که آماده شده بود ما را به راه راست از نوع بوداییش هدایت کند با لبخند بزرگ و چشمانی باز پرسید واقعا ؟!!! کدام معبد بود حالا ؟ ( لابد که من همین طور چیزی برای خودم گفته ام)

من : معبد فو گوانگ شان 

جوان زیبارو : نمی دانستم  همچین معبدی هم در اوکلند هست. 

من : 

جوان : حالا دوست دارید از این کتابهای ما بگیرید و بخونید ؟

من : اتفاقا یک کتاب هم از معبد خریدم 

جوان با لبخند قشنگش : چه کتابی ؟؟ ( شاید به نظرش میرسید این یکی را دیگه دارم الکی میگم )

من : کتاب سیصد و شصت و شش روز با خردمندی 

جوان با لبخندمتعجبانه : خوب از این کتابها نمیگیرید ؟

من : هر وقت آن یکی را خواندم بعد 

جوان با چشمهای سبز زیبا و درخشان و لبخند زیباتر : خوشحال شدم باهاتون صحبت کردم ، روز بسیاااار خوبی داشته باشید

خداحافظی کردیم 

جوان در فکرش : بخشکی شانس دو نفر هم که ایستادن به حرف ما گوش بکنند این طوری از آب در اومدن ( حالا فکر کنم صد سال حدس نمیزد مسلمان باشیم وگرنه تبلیغ کیش بودایی برای مسلمان جماعت ،نعوذبالله)

ما در فکرمان : شما با این بر و رو و لبخندِ خانه خراب کن و نگاه نافذ حواست را جمع کنی در انتخاب مخاطب می توانی جمع کثیری از دختران اوکلندی را به آیین بودایی در بیاوری  ....



منبع این نوشته : منبع
حالا ,معبد ,لبخند ,رفته بودیم